سيمين بهبهاني
نويسنده:سيمين بهبهاني
جاي پا
در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفي به هم فشرده و زيبا نشسته است
برفي كه همچو مخمل شفاف شير فام
بر سنگلاخ وي ، ره ديدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بيكران و صاف
يعني نشان ز سردي و بي مهري ي من است
در دورگاه تار و خموش خيال من
اين برف سال هاست كه گسترده دامن است
چندين فرو نشستگي و گودي ي عميق
در صافي ي سفيد خموشي فزاي اوست
مي گسترم نگاه اسفبار خود بر او
بر مي كشم خروش كه : اين جاي پاي اوست
اي عشق تازه ، چشم اميدم به سوي توست
اين دشت سرد غمزده را آفتاب كن
اين برف از من است ،تو اين برف را بسوز
اين جاي پا ازوست ،تو او را خراب كن
برفي به هم فشرده و زيبا نشسته است
برفي كه همچو مخمل شفاف شير فام
بر سنگلاخ وي ، ره ديدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بيكران و صاف
يعني نشان ز سردي و بي مهري ي من است
در دورگاه تار و خموش خيال من
اين برف سال هاست كه گسترده دامن است
چندين فرو نشستگي و گودي ي عميق
در صافي ي سفيد خموشي فزاي اوست
مي گسترم نگاه اسفبار خود بر او
بر مي كشم خروش كه : اين جاي پاي اوست
اي عشق تازه ، چشم اميدم به سوي توست
اين دشت سرد غمزده را آفتاب كن
اين برف از من است ،تو اين برف را بسوز
اين جاي پا ازوست ،تو او را خراب كن
چلچراغ
با ياد ديدگان درخشان روشنت،
اي بس بلور شعر تراشيد طبع من.تا هفت رنگِ مهر تو بيند در آن بلور،
اي بس شعاع خاطره پاشيد طبع من.از بس به رنج، اين دل رنجور خو گرفت،
موي سياه مخملي ي ِ من سفيد شد.با درد انتظار چه شب ها به من گذشت
تا چلچراغ شعر ظريفم پديد شد!اينك، در اوست شمع فروزنده بي شمار-گويي شكسته بر سرشان نيزه هاي نور.در لاله ها چو چهر عروس از پس حرير،
زينت گرفته اند ز آويزه ي بلور.
«چشمم زند به شعله ي اين، بوسه ي نگاه
كاين پر فروغ ِ خاطره ي دلنواز اوست.»
«خشمم ند به پيكر آن، سيلي ي ِ عتاب
كان يادگار دوري ي ِ عاشق گداز اوست.»اين است آن شبي كه به ناگاه بوسه زد
بر چهر لاله رنگ ز شرم و حياي من.اين است آن دمي كه به ناگاه پا كشيد
از خاطر رميده ي دير آشناي من.با ديدگان گـُرْسْنه و بي شكيب خويش،
مي بلعم آن ظرافت و لطف و جمال را.فرياد مي كشم كه ببينيد، دوستان
اين پرتو تجلّي ي ِ نغز خيال را!
«اينك، كنار روشني ي ِ چلچراغ خويش
بنشسته ام به عيش كه اينجا نشستني ست!اما به گوش ِ جانم نجوا كند كسي
كاين چلچراغ - با همه نغزي- شكستني ست
اي بس بلور شعر تراشيد طبع من.تا هفت رنگِ مهر تو بيند در آن بلور،
اي بس شعاع خاطره پاشيد طبع من.از بس به رنج، اين دل رنجور خو گرفت،
موي سياه مخملي ي ِ من سفيد شد.با درد انتظار چه شب ها به من گذشت
تا چلچراغ شعر ظريفم پديد شد!اينك، در اوست شمع فروزنده بي شمار-گويي شكسته بر سرشان نيزه هاي نور.در لاله ها چو چهر عروس از پس حرير،
زينت گرفته اند ز آويزه ي بلور.
«چشمم زند به شعله ي اين، بوسه ي نگاه
كاين پر فروغ ِ خاطره ي دلنواز اوست.»
«خشمم ند به پيكر آن، سيلي ي ِ عتاب
كان يادگار دوري ي ِ عاشق گداز اوست.»اين است آن شبي كه به ناگاه بوسه زد
بر چهر لاله رنگ ز شرم و حياي من.اين است آن دمي كه به ناگاه پا كشيد
از خاطر رميده ي دير آشناي من.با ديدگان گـُرْسْنه و بي شكيب خويش،
مي بلعم آن ظرافت و لطف و جمال را.فرياد مي كشم كه ببينيد، دوستان
اين پرتو تجلّي ي ِ نغز خيال را!
«اينك، كنار روشني ي ِ چلچراغ خويش
بنشسته ام به عيش كه اينجا نشستني ست!اما به گوش ِ جانم نجوا كند كسي
كاين چلچراغ - با همه نغزي- شكستني ست
اجاق مرر
نه از تو مهر پسندم نه ياوري خواهم
ستم، اگر ز تو زيبد، ستمگري خواهم
به بارگاه الهي اگرچه بارم هست
كجا ز خويش پذيرم كه داوري خواهم؟
سبو صفت دل پرخون و غم زدايي ي ِ بزم
همين قَدَر ز دو عالم توانگري خواهم
زلال چشمه ي عشقم به كام تشنه لبي
كه جوش خويشتن و نوش ديگري خواهم
كلاله ي گل خورشيدم و برهنه ولي
تن جهان همه در اطلسِ زري خواهم
كجا ز سينه ي خود خوبتر توانم يافت؟
اجاق آتش عشق تو مرمري خواهم
چو برگ و بر همه سرمايه ي گرانباري است،
ز برگ و بر، به خدا، خويش را بري خواهم
به هم عناني ي ِ باد سبك عنان، سيمين!چو برگ ِ ريخته يك دم سبك سري خواهم.
ستم، اگر ز تو زيبد، ستمگري خواهم
به بارگاه الهي اگرچه بارم هست
كجا ز خويش پذيرم كه داوري خواهم؟
سبو صفت دل پرخون و غم زدايي ي ِ بزم
همين قَدَر ز دو عالم توانگري خواهم
زلال چشمه ي عشقم به كام تشنه لبي
كه جوش خويشتن و نوش ديگري خواهم
كلاله ي گل خورشيدم و برهنه ولي
تن جهان همه در اطلسِ زري خواهم
كجا ز سينه ي خود خوبتر توانم يافت؟
اجاق آتش عشق تو مرمري خواهم
چو برگ و بر همه سرمايه ي گرانباري است،
ز برگ و بر، به خدا، خويش را بري خواهم
به هم عناني ي ِ باد سبك عنان، سيمين!چو برگ ِ ريخته يك دم سبك سري خواهم.
!»


<< Home